X
تبلیغات
داستان شب - من و دختر همسایه(قسمت اول)

ماجرای ما از یک شوخی و کل کل ساده  شروع شد . یک روز مثل همیشه با بچه ها محل دور هم جمع شده بودیم و میگفتم و میخندیدیم (یادش بخیر ) که یک دفعه ، بحث به کل کل  کشید ، دیدیم کل کل فقط توی حرف فایده نداره باید یک کار عملی انجام بدیم .

 یکی از بچه ها یک فکری به سرش زد که ای کاش این فکرو نمیکرد ، کل کل بین من و یک نفر دیگه از بچه ها بود . قرار شد اون دو تا کار انجام بده و من یک کار .  اون باید هشت ساعت جلوی مدرسه ی دخترانه فیکس می ایستاد ، حتی اگرم مامورا میومدن هم نباید از جاش تکون میخورد ، کار دومش هم این بود که باید ماشین مدیر مدرسشون رو میاورد توی محل به مدت یک ساعت ، کار منم این بود که برم از دختر همسایه خواستگاری کنم .

بازنده باید هفت شب به همه سور میداد ، اون شرط رو قبول کرد منم چون هر موقع دختر همسایمون رو می دیدم و یک رفتار عجیبی باهام داشت (انگار دشمنشو دیده ) مطمئن بودم اگر برم خواستگاریش جوابش نه بهم میده ، به خاطر همین شرایط رو قبول کردم . برای هیچکدوممون سور دادن مهم نبود مهم آبرومون بود که درخطربود .

این قرار رو روز پنجشنبه گذاشتیم و تا پنجشنبه ی دیگه باید به قولمون عمل میکردیم ، فردای همون روز که جمعه بود رفیق خبیث من رفت و به جای هشت ساعت نه ساعت جلوی در مدرسه ی دخترونه ایستاد و هیچ مشکلی هم براش پیش نیومد . اخه روز جمعه مدرسه تعطیله من به اینجاش فکر نکرده بودم .

 اون اولین کارشو با موفقیت تموم کرد و من کلی جوش اوردم ولی دلم خوش بود که نمیتونه کار دومش رو انجام بده . خودمم تا روز سه شنبه تونستم خانوادمو راضی کنم که بریم خواستگاری دختر همسایمون ، مادر و پدرم فکر میکردن من واقعا از دختر همسایه خوشم اومده ، نمیدونستن که موضوع فقط یک کل کله . برای روز چهارشنبه قرار خواستگاری گذاشتن از طرف دیگه دوستم کار دومش رو روز سه شنبه انجام داد یعنی ماشین مدیر مدرسشون رو اورد تو محل ، خب تعجب هم نداره چون مدیر مدرسشون شوهر عمش بود و من ساده خبر نداشتم .

حالا دیکه اون کاراش رو انجام داده بود ، من مونده بودم و خواستگاری ، یکم میترسیدم ولی یه جورایی مطمئن بودم که جواب دختر همسایه منفی ، ولی اگه جوابش مثبت بود چی ؟ بدجور گیر کرده بودم راه برگشت هم نداشتم ، الکی به خودم دلداری میدادم تا روز چهار شنبه از راه رسید . تمام بچه های محل منتظر انصراف من بودن تا هفت شب سور بدم بهشون ولی من پای آبروم درمیون بود ...

ادامه دارد ...

مهرزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 3:26  توسط مجید نامداری  |